مهندس حسین اشجع اروان در سیزدهمین گردهمایی کارکنان شرکت فراسازه دج کاوان: صبح که میآیم به یک خانهام وارد میشوم؛ عصر هم که برمیگردم وارد خانهی دیگرم میشوم
باید درک دوطرفه بین کارگاهها با هم و کارگاهها و دفتر مرکزی وجود داشته باشد.
بهنام خدا
خیرمقدم و تشکر از تمام مهمانان و همکاران گرامی!
تشکر ویژه از مهندس علیرضا رزاقیفرد بهخاطر استمرار این گردهمایی که فکر میکنم گردهمایی سیزدهم باشد.
و تشکر ویژه از خانم شهلا اشتری ماهینی بهخاطر زحمات پشتیبانی همچنین بهخاطر کادوی روز مادر که به همهی همکاران اعطا شد.
در آخر هم تسلیت عرض میکنم به همکارانام در پروژهی گلابدره بهخاطر اتفاقی که افتاد و این اتفاق باعث شد یکبار دیگر به من یاداوری شود که من دارم در یک خانواده کار میکنم؛ خانواده خیلی مهم است که دارم از آن اسم میبرم. بابت این امر که هیچوقت فکر نمیکردم در یک سازمان یا در یک شرکت دارم کار میکنم؛ در حالی که صبح که میآیم به یک خانهام وارد میشوم؛ عصر هم که برمیگردم وارد خانهی دیگرم میشوم.
به این فکر میکنم که با این نگاه، خیلی راحتتر میتوانم هم کار کنم و هم مسائل رشد فردی و سازمانی را جلو ببرم.
دفعهی پیش در مورد علم صحبت کردم. به دوستان گفتم: علم یعنی رگ. رگ هم یعنی ماها که همهی ما از یکسری رگ و شاهرگ و مویرگ و ... هستیم؛ همهیمان بالاخره یک نقشی در سازمانمان داریم ... بیشتر هدفام از ارائهی این موضوع، این بود که نخواهم راجع به مدیریت و سازمان و ... صحبت کنم بلکه یک مقدار همدیگر را بیشتر درک کنیم.
اینجانب مدیر پروژههایی هستم که هم ارتباطام با دفتر مرکزی شرکت زیاد است و هم ارتباطام با کارگاهها خیلی زیاد است ... کارگاهها یک جبههای نسبت به دفتر مرکزی شرکت دارند؛ دفتر مرکزی شرکت هم یک جبههای نسبت به کارگاهها دارد ... علت اینکه بهعیان مطرح میکنم آن است این امر را لمس میکنم.
دوستان خیلی با این موضوع مخالف هستند و میگویند: «دفتر مرکزی شرکت، کار ما را راه نمیاندازد».
بعد میروم امور مالی دفتر مرکزی شرکت و میپرسم: «چرا کار کارگاه را راه نمیاندازید؟» یکسری لیست ارائه میکنند که فلان کارگاه بالغ بر 50 سند بدهکاری دارد؛ از جمله کارگاههای مربوط به خود من.
یک حسابدار یا مسؤول مالی، دست و پایاش بسته میشود؛ بهخاطر اینکه یک خطکش است؛ یک تراز است. بعد همهی این اسناد به مشکل میخورد ... بعد ما میآییم و میگوییم: «نه! دفتر مرکزی شرکت کار ما را راه نمیاندازد!»
در حالی که درک دوطرفه باید وجود داشته باشد؛ باید بپذیریم فردی که در دفتر مرکزی شرکت نشسته است برادر یا خواهر من است ... اول نباید به این نتیجه برسیم که یک خانواده هستیم؟
در شرکتمان حداقل در این 13 سالی که در خدمت مهندس علیرضا رزاقیفرد هستم اینگونه نبوده است که لایهبندی وجود داشته باشد. یعنی هیأتمدیره، بدنهی کارشناسی و بدنهی اجرایی مثل آجیل چهارمغز همگی با هم در حال تلاش هستیم؛ یعنی بنده بهعنوان عضوی از هیأتمدیرهی شرکت و مدیر پروژه دنبال صورتجلسه میروم؛ دنبال مسائل ریز اجرایی هستم ... خود جناب مهندس علیرضا رزاقیفرد بهعنوان مدیرعامل و رئیس هیأتمدیره در پروژه حضور مییابد و وقتی جنسی را روی زمین میبیند از چرایی روی زمین ماندن آن سؤال میکند ...
میخواهم بگویم هیچوقت اینگونه نبوده است که بحث لایهی بالا، لایهی میانی یا لایهی پایین مطرح باشد؛ بلکه باید مثل اعضای یک خانواده، مثل برادر و خواهر به همدیگر کمک کنیم تا شرکت رشد کند ... اگر غیر از این باشد مطمئن باشید که آخرش، سرانجام خوبی نخواهد داشت.
حالا در مورد امور مالی در دفتر مرکزی شرکت صحبت کنیم. در فلان پروژه، یک شماره شبا اشتباه بوده است و پرداخت مربوط به آن انجام نشده است. بهعنوان مثال و کلی صحبت میکنم؛ امیدوارم سوءتعبیر نشود ... بردار من! خواهر من! با این عدم پرداخت داری در کارگاه یک تنش ایجاد میکنی! ... یک پیمانکار با 15 نیرو منتظر این واریزی است؛ وقتی شما انجام نمیدهی در دوستان در کارگاه، تنش ایجاد میشود ... تنش در آخر به شرکت منتقل میشود؛ به مدیر پروژه منتقل میشود.
میخواهم بگویم بیاییم این نوع نگاه ذیحسابی و ممیزی را برداریم؛ اشکالی ندارد بنده اشتباه کردم و شماره شبا را ننوشتهام؛ توقع میرود با من تماس بگیرند و متذکر شوند که شماره شبا اشتباه است.
مثال دیگر، گاهی از کارگاه دیگر درخواست دِلِر میکنیم؛ مشاهده میکنیم دِلِر خراب را برای من میفرستند؛ دِلِر خوب را برای خودشان نگه میدارند ... سؤال من این است که اگر برادر یا خواهرمان چیزی از ما میخواهد بگیرد دِلِرمان را بخواهد آیا دِلِر خراب را به وی میدهیم؟ قاعدتا چنین نمیکنیم. بنابراین همینکار را هم در مورد کارگاه باید انجام دهیم؛ فرقی نمیکند؛ یعنی ما داریم اتفاقی اشتباه را رقم میزنیم؛ داریم جزیرهای عمل میکنیم؛ هرکداممان داریم یکجزیره میشویم ... جزیرهای عمل کردن درست نیست ... در آخر، سرانجام خوبی نخواهد داشت.
همهی ما همانند یکدست هستیم. کارگاه پل گاومیشان - که انشاءاله شروع میشود - اگر بالا برود کارگاه پروژهی
منطقهی 18 هم بالا خواهد رفت. ممکن است بپرسیم چه ارتباطی با هم دارند؟ وقتی کارگاه پل گاومیشان بالا میرود پولاش وصول میشود پول آن، وارد پروژهی منطقهی 18 خواهد شد؛ هر کارگاهی کار میکند پولاش وارد کارگاه منطقهی 18 خواهد شد. این، امری پُرواضح است ... زمانی که کارگاه منطقه 18 بالا برود پول آن، وارد کارگاه ساوه، همدان خواهد شد ... بهعبارت دیگر، زنجیرهای بههم وصل هستیم. اینگونه نیست که هرکس پروژهی خودش را نجات میدهد و در آخر، یک پروژه شکست میخورد!!! اگر یک پروژه شکست بخورد - که نمونهی آن را داشتهایم - بقیهی کارگاهها هم متحمل ضرر میشوند؛ چون باید برویم و ضرر آن کارگاه را بدهیم؛ لذا پول کم میآید؛ دیگر هیچکداممان پول نداریم کار کنیم.
از دوستان بهعنوان برادر کوچک شما این مورد را از شما توقع دارم ... الان پروژهی گاومیشان در حال شروع است که پروژهی بزرگی است؛ پروژهای است که بهواسطهی اجرای آن میتوانیم برند شویم. پروژهای است که همهی ما را سربلند خواهد کرد؛ لذا درخواست میکنم تمام کارگاهها شروع کنند به کمک به پروژی گاومیشان؛ هر نوع کمکی که میتوانند انجام دهند.
در پروژههایی که خودم مسؤولیت دارم کتبا به همکاران اعلام کردهام که هر آنچیزی که اضافه داریم به کارگاه گاومیشان منتقل کنیم ...
از آنطرف هم از بخش مالی دفتر مرکزی شرکت انتظار داریم که یک رأفت اسلامی نسبت به پروژهها داشته باشد؛ بههر حال همه با هم برادر هستیم؛ چه فرقی میکند؟ توقعها درست است؛ جناب علی بصیری به من سند بدهکاری در مورد پروژههای خودم نشان دادند که باورم نمیشد؛ پروژهی بنده، 50 به 50 سند بدهکاری دارد. ایشان با نگاه مالیای که دارد درست میگوید؛ بنده وقت گذاشتم و 30 سند از این 50 درصد را توانستم مرتفع کنم ... از آنطرف انتظار دارم دوستان مالی یک نگاه ویژهتری به پروژهها داشته باشند.
بگذارید مثالی بزنم؛ به یک جنسی نیاز داشتیم که باید خریداری میکردیم. تقاضا را ساعت 9 صبح در گروه گذاشتیم. یکی از همکاران به من اطلاع داد که: «هرچه با دفتر مرکزی شرکت تماس میگیرم جوابگو نیستند». لذا یک کامنت ذیل آن درخواست گذاشتم؛ دیدم اتفاقی نیافتاد. پیگیری کردم ...
در حالی که عرف این است که کارتابل ساعت 14 بعدازظهر تقدیم مهندس علیرضا رزاقیفرد شود ... در حالی که پروژه اینچیزها را متوجه نمیشود ... این در حالی است که اگر یکبار حضوری به دفتر مهندس علیرضا رزاقیفرد مراجعه کنیم و بگوییم کارگاه خیلی پیگیر است نتیجه میگیریم ...
بهعنوان مثال، اتفاقی در پروژهی گلابدره اتفاق افتاد؛ ما هیچموقع یکدفعه 40 میلیون به کارگری نداده بودیم؛
در حالی که همیشه براساس یک نظام پرداختی، پول میدادیم ... یک کارگری بهرحمت خدا رفت؛ البته پروژه و شرکت هیچگونه تقصیری نداشتند؛ فوت وی بهصورت طبیعی رخ داد. در عرض نیمساعت الی 40 دقیقه، 40 الی 50 میلیون به حساباش واریز شد تا بتواند هزینههایاش را بپردازد. این نشان میدهد که دنبال آن هستیم که همکاری داشته باشیم. وگرنه باید کل پروژه، کارش را رها کند و بهدنبال بحث رتق و فتق این بنده خدا کند که از دنیا رفته است.
بنده نمیخواستم بحثام را بهصورت آکادمیک ارائه کنم؛ بهصورتی بحث کنم که در پادکستها و فضای مجازی داریم.